
هیچ داری از دل مهدی خبر؟
گریه های هر شبش را تا سحر؟
او که ارباب تمام عالم است من بمیرم، سر به زانوی غم است شیعیان،
مهدی غریب و بی کس است جان مولا معصیت دیگر بس است شیعیان،
بس نیست غفلت هایمان؟
غربت و تنهایی مولایمان؟
ما عبید و عبد دنیا گشته ایم غافل از مهدی زهرا گشته ایم
من که دارم ادعای شیعگی پاسخی دارم بجز شرمندگی؟؟؟
مولای من و آقای من
هر روز سحرگاهان، در دعای عهدم ، با اشک دیدگانم و با مژگانم راهت را آب و جارو می کنم
و همچون یعقوب چشم به راهت می نشینم
شنیده ام که یکی از همین جمعه ها می آیی
یکی از همین جمعه هایی که وقتی به آخر می رسد و خبری از شما نمی شنوم باید روزها را به انتظار بنشینم که جمعه بعد فرا برسد
و چقدر این روزها سخت می گذرد
و عصر پنجشنبه چه شورانگیز است
به امیدی که « کاش این جمعه بیایی ، کاش . . . »

